تبليغاتX
فواره

فواره

فواره چون بلند شود سرنگون شود

امروز زندگی را آغاز کن

 

این پست در اصل نوشته سردبیر همشهری مسافر آقای میثم زمان آبادی هستش که در تاریخ ۲۳/۴/۸۸ در قسمت "یادداشت سردبیر" به قلم زیبای ایشون نوشته شده. من یادداشت ایشون رو بصورت خلاصه اینجا آوردم:

 به گمان بسیاری معجزه پابلو نرودا در بیان تفاوتهای "مرگ و زندگی" را هیچ نویسنده یا شاعری نتوانسته تکرار کند. هم او که سروده:

 اگر سفر نکنی٬ اگر کتاب نخوانی٬ اگر به اصوات زندگی گوش ندهی٬ اگر از خودت قدردانی نکنی... .

 مرگ نرودا ۱۲ روز پس از کودتای ژنرال پینوشه و قتل سالوادور آلنده روی داد. میگویند نرودا در طول این ۱۲ روز به خاطر مرگ آلنده گریسته و عزادار بود. وقتی خبر این خون گریستن های پی در پی به گوش پینوشه رسید فرمان داد که برای ارعاب و عبرت این شاعر نازک دل٬ خانه اش را به اتهام مخفی کردن اسلحه! در نهایت خشونت بازرسی کنند. اتهامی که هر شیلیایی آزاد اندیشی میدانست که غیر واقعی ترین اتهام برای کسی است که جز "قلم و کاغذ" چیزی نمیشناخت و معیاری فراتر از وجدان بیدار نداشت.

 به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی

اگر با آدمهای جدید صحبت نکنی

 تاریخ گواهی میدهد پس از این اقدام پینوشه بود که نرودا دیگر " زندگی " را تاب نیاورد و " مرگ " را پذیرفت. کسی که در آثار ماندگارش زندگی و مرگ در آمریکای لاتین را ترسیم کرده بود و سیه روزی مردمانش را به دنیا نشان داده بود.

 به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

زمانیکه خودباوری را بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 این شاعر با احساس در واپسین روزهای عمرش گفته بود:

 امروز زندگی را آغاز کن

امروز امتحان کن

امروز کاری کن

نگذار که آرام بمیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 3:57  توسط پیوند  | 

هر چیزی سر جای خودش

 

چند روز پیش به همراه یکی از دوستام در یک جلسه از دوره های خودشناسی (بصورت مهمان) که توسط یه مؤسسه فرهنگی برگزار میشه شرکت  کردم. در این دوره مباحث مربوط به تیپها و شخصیتهای افراد در قالب اسامی اساطیر یونان باستان بیان میشه و در مباحث بعدی نحوه ارتباط مؤثر با افراد مورد بحث و بررسی قرار میگیره.

بگذریم... چیزی که موجب شد تا این پست رو بنویسم خاطره جالبی بود که مدرس این دوره تعریف کرد:

 " یه روز رفته بودم گلفروشی٬ اونجا یه گیاه لیندا دیدم. از گلفروش پرسیدم:

- آقا٬ ببخشید! لیندا گل هم میده؟                                                                                  - گلفروش (یه نگاه فلسفی بهم انداخت و) در جواب گفت: همه گیاهها گل میدن به شرطی که سر جای خودشون باشن!

مدرس دوره در ادامه گفت: چند سال بعدش رفتم یه جزیره توریستی تو هندوستان٬ لیندایی رو دیدم که گل داده بود! "

 نتیجه جالبی که از بحث گرفت این بود که همه چی شکوفا میشه به شرطی که سرجای خودش باشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:42  توسط پیوند  | 

درخت تنها

 

چند روز پيش که داشتم ليست وبلاگهاي بروزشده بلاگفا رو نگاه ميكردم٬ پست جالبـی خوندم در مورد درختي تنها كه تو جاده فيروزكوه قرار داره و اگه از طریق اين جاده به مازندران مسافرت كرده باشين به احتمال زياد اين درخت تنها رو ديدين. اون موقعها كه دبستان ميرفتم٬ هر بار كه از جاده فيروزكوه ميرفتيم شمال٬ هميشه اين سوال برام مطرح بود كه تابستونها كي به اين درخت آب ميده(چون اين درخت تو چله تابستون هم سبز بود) و يا كسي هست كه هرسش كنه و کودی بهش بده. دفعه بعد كه از اونجا رد ميشديم نگاه ميكردم كه ببينم اون درخت خشك شده يا نه و از اينكه ميديم هنوز سرپاست و برگهاش سبزه خيلي حال ميكردم!

                   درخت تنها

ديروز شبكه يك فيلم بي بي چلچله اثر كيومرث پوراحمد رو گذاشته بود. اين فيلم رو وقتي ۱۲-۱۱ سالم بود ديده بودم و از جنس فيلمايي هستش كه هيچوقت از خاطرم نميره. فيلم داستان پسري بنام مجيد هستش كه با درختي كه اسمش بي بي چلچله هست درد دل ميكنه و در همین حین هم ملاقاتهايي بين اون و راننده كاميوني بنام جواد آقا شكل ميگيره. اولش شدیدا" از جوادآقا متنفره ولی در ادامه به اون دلبسته ميشه تا حدي كه از جوادآقا ميخواد كه اون رو از ناپدريش خريداري كنه!

 همون موقعا كه كودكي دبستاني بودم٬ درخت تنهاي جاده فيروزكوه٬ بی بی چلچله این فیلم رو برام تداعي ميكرد و دلم ميخواست يه روز برم پيشش و باهاش درددل كنم! الان كه ياد اون موقعا ميوفتم٬ ياد ۲۰ سال پيش٬ حس نوستالژيك عجيبي تمام وجودمو در بر ميگيره ... . نميدونم تا حالا به اين موضوع فكر كردين كه كاش هميشه بچه بوديم با اون رؤياهاي ساده و کودکانه و هيچوقت بزرگ نميشديم. الان كه دارم اين مطلب رو مينويسم دلم ميخواست برگردم به همون دوران! چون دنياي بچه ها ساده و بی آلایشه٬ مدت زمان بین عشق و تنفرشون شاید به یک دقیقه هم نکشه٬ خیلی راحت میشه خوشحالشون کرد و ... .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:28  توسط پیوند  | 

امید آخرین چیزی است که میمیرد

 

  چند روز پیش که با یکی از دوستام صحبت میکردم٬ از اینکه تو امتحان فوق لیسانس قبول نشده بود خیلی احساس ناامیدی میکرد. این پست رو به خاطر اون نوشتم:

 " میتوان ثابت قدم بود و سخت هم ثابت قدم بود حتی با علم به اینکه آنچه انجام میدهیم بیهوده است. اما نخست باید بدانیم که کارمان بیهوده است و در همان حال چنان به دنبالش باشیم که گویی نمیدانستیم ".

  اغلب در مسیر زندگی احساس میکنیم از رؤیاهایمان سرخورده ایم و امیالمان با حرمان مواجه شده است٬ ولی باز هم باید به داشتن رؤیا ادامه دهیم٬ اگر نه روح ما میمیرد.                                          مبارزه درست٬ مبارزه ای است که به خاطر دلمان میکنیم. مبارزه درست آن است که به خاطر رویاهایمان درگیر آن میشویم . در جوانی٬ آنگاه که رؤیاهایمان با تمام قدرت در ما شعله ور هستند خیلی شجاعیم٬ ولی هنوز راه مبارزه را نمیدانیم. وقتی هم راه مبارزه را می آموزیم٬ دیگر شجاعت آن را نداریم که رویاهایمان را دنبال کنیم. به خود میگوییم رویاهایمان کودکانه است و انجام دادنشان دشوار. ما رؤیاهای خود را میکشیم چون از درگیر شدن در یک مبارزه درست میترسیم.

 وقتی رویاهایمان را رها میکنیم به آرامش میرسیم و مدتی را در آسایش سپری میکنیم. ولی رؤیاهای مرده درون ما میپوسند و فضای زندگی ما را مسموم میکنند. نسبت به همه چیز بی تفاوت میشویم تا وقتی که روزی رویاهای مرده و پوسیده هوا را غیرقابل تنفس میکند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:35  توسط پیوند  | 

همیشه در حال حفظ ظاهر

حفظ ظاهر

حتما" فرد يا افرادي هستند كه شما زياد ازشون خوشتون نمياد (و برعكس)٬ ولي براي حفظ ظاهر بايد يه ارتباط آبكي باهاشون رو حفظ كرد. حتما" تو موقعيتي قرار گرفتين كه اصلا" دوست نداشتين توي مهمونيي حضور پيدا كنين٬ ولي براي حفظ ظاهر مجبور شدين برين و چند ساعتي رو عذاب بكشين يا اينكه مهمون براتون اومده و شما عليرغم ميل باطني تو خونه موندين تا يه وقت به مهمونا برنخوره و به قول معروف حفظ ظاهر كرده باشين. سؤالي كه خيلي وقتا برام مطرح ميشه اينكه آيا حفظ ظاهر كردن خوبه يا نه ؟

خود من آدمي نيستم كه فردي منو به اون حد برسونه كه بگم ازش متنفرم يا بدم مياد ولي توي همكارا يا فاميلا (بويژه همكارا) هستند كساييكه دل خوشي ازشون ندارم و جالب اينجاست كه ميدونم كه اونا هم از من خوششون نمياد ولي خوب براي حفظ ظاهر بايد... .      

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:19  توسط پیوند  | 

اعداد متحابه(دوست دار هم) ، زوجهای متحابه(دوست دار هم)

 

نمیدونم در مورد اعداد متحابه(دوست دار هم) چیزی شنیدین یا نه؟من امروز فهمیدم که به چه اعدادی اعداد متحابه اطلاق میشه، و خیلی هم برام جالب بود:

دو عدد رو متحابه گویند که مجموع مقسوم علیه های هریک با دیگری برابر باشه.به عنوان مثال اعداد ۲۲۰ و ۲۸۴ را در نظر بگیرید، مقسوم علیه های عدد ۲۸۴ عبارتند از: ٫۱۲۴ ۷۱ ٫ ۴ ٫ ۲ ٫ ۱ که مجموعشون میشه ۲۲۰ و از طرف دیگه مقسوم علیه های ۲۲۰ عبارتند از: ۱۱۰ ٫ ۵۵ ٫ ۴۴ ٫ ۲۲ ٫ ۲۰ ٫ ۱۱ ٫ ۱۰ ٫ ۵ ٫ ۴ ٫ ۲ ٫ ۱ که مجموع اینها هم میشه ۲۸۴ . کشف این اعداد رو به فیثاغورث نسبت دادند. زوجهای متحابه دیگری هم وجود دارن از جمله ۱۱۸۴ و ۱۲۱۰ ٬ ۱۷۲۹۶ و ۱۸۴۱۶ و همچنین ۹۴۳۷۰۵۶ و ۹۳۶۳۵۸۴ که این آخری توسط رنه دکارت کشف شده. اینم بگم که تا حالا حدود ۱۰۰۰ عدد متحابه کشف شده.

 از فیثاغورث پرسیدن که رفیق کیست؟ جواب داد : " کسی که من دیگریست بدان گونه که ۲۲۰ و ۲۸۴ هستند". تعبیر من از کلمه من دیگر نیمه گمشده هست.ميخواهم اين بحث رو يه جوري به ازدواج و زندگي مشترك ربط بدم. اگر زن و شوهري كه چند سال با هم زندگي ميكنن رو رفيق فرض كنيم(منظورم اينكه احساس كنن بيشتر رفيق هستند تا زن و شوهر)٬ زوجي متحابه محسوب ميشن كه مجموع كل مقسوم عليه هاي ارزشها٬ تفكرات٬ عقايد و اصول زندگيشون با هم برابري داشته باشه٬ كه اين مهم هم فقط با شناخت كافي (قبل از ازدواج)و البته تعامل سازنده طی چند سال اول زندگی مشترک بدست مياد. خوب همونطور که نوشتم تعداد کمی از اعداد با هم متحابه هستند.اگه به دور و برمون هم نگاه کنیم تعداد کمی از زوجها متحابه هستند. درصد زیادی از زوجها متعاده(متعاده=عادت کرده به هم.این کلمه رو همین الان خودم ساختم! متعاده بر وزن متحابه!!!)و مابقی زوجها هم متخاصم هستند. زوجهاي متحابه با هم به كمال ميرسن و مفهوم واقعي عشق رو درك ميكنن. زوجهاي متعاده يه زندگي روتين و معمولي رو تجربه ميكنن و زوجهاي متخاصم... . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:13  توسط پیوند  | 

لاف زنی برای جلب توجه جنس مخالف

 

 اخیرا" سایت ‌‌‌‌‌‌‌‌BBC Persian در صفحه صفحه صداي شما مبادرت به نظرسنجي از خوانندگانش در خصوص " لاف زني براي جلب توجه جنس " مخالف كرده . تو اين صفحه پرسشي با اين مضمون كه چرا براي برانگيختن احترام و علاقه فردي كه ميخواهند بدستش بياورند، بايد اغراق آميز سخن گفت يا به دروغگويي پرداخت رو مطرح، و از خوانندگانش ميخواهد كه نظراتشون رو بنويسن.

  معمولا" تو صفحه صداي شماي سايت بي بي سي پرشين در خصوص مسائلي كه مردم يا دولتمردان به نوعي با اون مواجه يا درگير هستند نظرسنجي ميشه،از مسائل سياسي يا اقتصادي گرفته تا مسائل اجتماعي روز و هركسي هم از زاويه ديد خودش اون موضوع رو مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار ميده.

 بگذريم...متأسفانه آمار طلاق در كشورمون خيلي بالاست و شايد يكي از دلايل اون هم همين لاف زني يا خاليبندي قبل از ازدواج يا هرچي كه اسمشو بذاريم باشه. متأسفانه اين روزها هم پسرها و هم دخترهابراي رسيدن به همديگه تصوير بهتري از اون چيزي كه هستند رو ارائه ميكنند و خيلياشون ميخوان كه از طريق شريك زندگيشون به آرزوهاشون برسند، طرف مقابل هم كه اينو ميبينه براي بدست آوردن اون شخص طوري وانمود ميكنه كه قادر به برآورده كردن آرزوهاي اونه (وعده-وعيدهايي كه قبل ازدواج تيكه پاره ميشه...!). ولي بعد اينكه دختر و پسر به همديگه رسيدند تازه واقعيت معلوم ميشه...و اينكه خيلي از اون حرفها و وعده ها توخالي و پوچ بوده. نمونه هاي اين مدل ازدواجها رو تو دور و برمون زياد ميتونيم ببينيم.

 خيلي از ما دنبال يه آدم كامل براي ازدواج ميگرديم و اينو ياد نگرفتيم كه ميشه با هم كامل شد. خيلي كم پيدا ميشن دخترا و پسرايي كه حاضرند شريك بالقوه زندگيشون رو اون طوري كه هستند بپذيرند و زندگيشون رو با كمك و همفكري همديگه بسازند، نه از طريق همديگه. خوش به حال همچين زوجهايي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:0  توسط پیوند  | 

اي كاش جواني المثنايي داشت

 

  نميدونم شما چقدر با من هم عقيده هستين كه نوشته هاي پشت وانتها و كاميونها حاوي خيلي نكته هاست. اين نوشته ها بيانگر احساسات دروني راننده هاست و به نظر من نوشته هاشون از لحاظ روانشناختي ميتونه قابل تاُمل باشه. امروز كه داشتم ميومدم سر كار،نوشته عقب يه وانت بار توجهم رو جلب كرد.پشت وانت نوشته شده بود : " اي كاش جواني المثانيي داشت ".

  يكي از مطلبهايي كه هميشه ميخواستم در موردش بنويسم به نوعي مرتبط با اين وانت-نوشته هست، و ديدن اين جمله پشت وانت موجب شد بيشتر از اين تعلل نكنم.

  خيلي وقتا تو جووني اشتباهاتي از ما سر ميزنه كه بعدها ميفهميم جبرانش خيلي سخت و يا حتي غيرممكنه؛ وقتي ميفهميم كه زماني براي جبران باقي نمونده...

  در اين جور مواقع آدمها 2 دسته ميشن : يه سري از اونها در صدد جبران اشتباه برميان و سعي ميكنن ديگه مرتكب اشتباه نشن. يه سري ديگه هم ميشينن و زانوي غم بغل ميگيرن و از زمان مفيدي هم كه در اختيارشون هست استفاده نميكنند و اون رو صرف غصه خوردن ميكنند. من خودم جزو هر دوي اينام . يعني هم در صدد جبران اشتباه برميام و هم اينكه همزمان غصه گذشته رو هم ميخورم!

 خوش به حال اوناييكه ضريب اشتباهاتشون صفر و يا خيلي كمه و از جوونيشون و از وقتشون حداكثر استفاده مطلوب رو ميبرن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:24  توسط پیوند  |