امشب میدون ونک یه کاری داشتم. ماشینو تو یکی از فرعیهای اطراف ونک پارک کردم و بعد اینکه کارم انجام شد و اومدم سوار ماشین بشم و بیام خونه٬ نزدیک ماشین که میشدم دیدم چراغ توی ماشین روشنه نزدیکتر که شدم دیدم بله... آقا دزده ماشین بنده رو مورد عنایت قرار دادن و کیف دستیم( که زیر صندلی قایم کرده بودم تا دستم نگیرم )٬ آچار چرخ و یه سری ابزار٬ عینک آفتابی٬ ظرف غذا و چند تا کاست رو به سرقت بردن.
کیف دستی به غیر از یه سری جزوه زبان و یادداشتهای کاری چیزی توش نبود. هم حرصم دراومده بود و هم خنده ام گرفته بود از اینکه آقا دزده نکرده بود یه نگاه به توی کیف بندازه. مطمئنم بعد اینکه کیفو باز کرده و دیده به غیر از یه مشت جزوه زبان هیچی توش نیست کلی از دست من شاکی شده!
خطاب به جناب سارق: کیف٬ ابزار٬ عینک و نوار کاست هیچی٬ ظرف غذا به چه دردت میخوره؟ به قول مازیار ناظمی: دزد هم دزدهای قدیم ... !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:55  توسط پیوند
|
چند روز پيش که داشتم ليست وبلاگهاي بروزشده بلاگفا رو نگاه ميكردم٬ پست جالبـی خوندم در مورد درختي تنها كه تو جاده فيروزكوه قرار داره و اگه از طریق اين جاده به مازندران مسافرت كرده باشين به احتمال زياد اين درخت تنها رو ديدين. اون موقعها كه دبستان ميرفتم٬ هر بار كه از جاده فيروزكوه ميرفتيم شمال٬ هميشه اين سوال برام مطرح بود كه تابستونها كي به اين درخت آب ميده(چون اين درخت تو چله تابستون هم سبز بود) و يا كسي هست كه هرسش كنه و کودی بهش بده. دفعه بعد كه از اونجا رد ميشديم نگاه ميكردم كه ببينم اون درخت خشك شده يا نه و از اينكه ميديم هنوز سرپاست و برگهاش سبزه خيلي حال ميكردم!

ديروز شبكه يك فيلم بي بي چلچله اثر كيومرث پوراحمد رو گذاشته بود. اين فيلم رو وقتي ۱۲-۱۱ سالم بود ديده بودم و از جنس فيلمايي هستش كه هيچوقت از خاطرم نميره. فيلم داستان پسري بنام مجيد هستش كه با درختي كه اسمش بي بي چلچله هست درد دل ميكنه و در همین حین هم ملاقاتهايي بين اون و راننده كاميوني بنام جواد آقا شكل ميگيره. اولش شدیدا" از جوادآقا متنفره ولی در ادامه به اون دلبسته ميشه تا حدي كه از جوادآقا ميخواد كه اون رو از ناپدريش خريداري كنه!
همون موقعا كه كودكي دبستاني بودم٬ درخت تنهاي جاده فيروزكوه٬ بی بی چلچله این فیلم رو برام تداعي ميكرد و دلم ميخواست يه روز برم پيشش و باهاش درددل كنم! الان كه ياد اون موقعا ميوفتم٬ ياد ۲۰ سال پيش٬ حس نوستالژيك عجيبي تمام وجودمو در بر ميگيره ... . نميدونم تا حالا به اين موضوع فكر كردين كه كاش هميشه بچه بوديم با اون رؤياهاي ساده و کودکانه و هيچوقت بزرگ نميشديم. الان كه دارم اين مطلب رو مينويسم دلم ميخواست برگردم به همون دوران! چون دنياي بچه ها ساده و بی آلایشه٬ مدت زمان بین عشق و تنفرشون شاید به یک دقیقه هم نکشه٬ خیلی راحت میشه خوشحالشون کرد و ... .
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:28  توسط پیوند
|
زندگی میدانی ست
وندرین میدان٬ نیکی و بدی رو در رو
ما به هر حال و به هر کار و به هر جا باشیم
یا قوی گـــــــردد از ما نیکی
یا بدی گــــــیرد از ما نیــــرو
‹‹ فريدون مشيري ››
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:24  توسط پیوند
|
چند روز پیش که با یکی از دوستام صحبت میکردم٬ از اینکه تو امتحان فوق لیسانس قبول نشده بود خیلی احساس ناامیدی میکرد. این پست رو به خاطر اون نوشتم:
" میتوان ثابت قدم بود و سخت هم ثابت قدم بود حتی با علم به اینکه آنچه انجام میدهیم بیهوده است. اما نخست باید بدانیم که کارمان بیهوده است و در همان حال چنان به دنبالش باشیم که گویی نمیدانستیم ".
اغلب در مسیر زندگی احساس میکنیم از رؤیاهایمان سرخورده ایم و امیالمان با حرمان مواجه شده است٬ ولی باز هم باید به داشتن رؤیا ادامه دهیم٬ اگر نه روح ما میمیرد. مبارزه درست٬ مبارزه ای است که به خاطر دلمان میکنیم. مبارزه درست آن است که به خاطر رویاهایمان درگیر آن میشویم . در جوانی٬ آنگاه که رؤیاهایمان با تمام قدرت در ما شعله ور هستند خیلی شجاعیم٬ ولی هنوز راه مبارزه را نمیدانیم. وقتی هم راه مبارزه را می آموزیم٬ دیگر شجاعت آن را نداریم که رویاهایمان را دنبال کنیم. به خود میگوییم رویاهایمان کودکانه است و انجام دادنشان دشوار. ما رؤیاهای خود را میکشیم چون از درگیر شدن در یک مبارزه درست میترسیم.
وقتی رویاهایمان را رها میکنیم به آرامش میرسیم و مدتی را در آسایش سپری میکنیم. ولی رؤیاهای مرده درون ما میپوسند و فضای زندگی ما را مسموم میکنند. نسبت به همه چیز بی تفاوت میشویم تا وقتی که روزی رویاهای مرده و پوسیده هوا را غیرقابل تنفس میکند .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:35  توسط پیوند
|
دیشب یکی از همکارای خیلی خوبم خواب دیده بود که من و برادرم در حال ساختن یه مجتمع مسکونی بزرگ هستیم.
امیدوارم روزی خوابش تعبیر بشه ... !
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:14  توسط پیوند
|