امروز بعد از ظهر از ساري به سمت تهران حركت كردم. طي مسافرتي كه به مشهد و از اونجا به ساري و در نهايت به تهران داشتم٬ حدود ۲۸۰۰ كيلومتر رانندگي كردم. از بيش از ۳۰ تا شهرستان و بخش رد شدم كه از اكثر اونها ذهنيتي نداشتم و حتي اسم چندتا از اونها رو اصلا" نشنيده بودم.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:44  توسط پیوند
|

مسافرت شمال بدون رفتن به دريا مثل رفتن به اصفهان و نديدن ميدون نقش جهانه.
امروز بعد از ظهر يه سر رفتيم فرح آباد و از جاده اي كه تقريبا" موازي درياست رفتيم بهنمير و از اونجا بابلسر. جاده هاي شمال بواسطه نزديك بودن شهرها و روستا به همديگه اصلا" كسل كننده نيست. بعد اينكه رسيديم بابلسر و گشتي تو شهر زديم رفتيم درياكنار. رسيديم درياكنار ديگه هوا داشت كاملا" تاريك ميشد. وقت غروب٬ دريا گيرايي خاصي داره. عكس روبرو رو وقتي سوار قايق بوديم٬ انداختم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:44  توسط پیوند
|
دوشنبه ساعت ۹:۳۰ شب بود که رسیدم ساری. زماني در ساري دانشجو بودم و از آخرين باري كه ساري بودم ۱۲ سال ميگذشت. وقتي وارد ساري شدم٬ شهر رو نشناختم. حسابی تغییر کرده بود و خیلی بیش از حد انتظار توسعه پیدا کرده بود.
امروز رفتم دانشكده محل تحصيلم. وقتي وارد اونجا شدم٬ حس نوستالژيك عجيبي بهم دست داد. خاطراتم از اين دانشكده مثل اسلايد جلو چشمم ظاهر ميشد٬ از روز اولي كه اومدم ثبت نام كنم ولي چون پيرهن آستين كوتاه پوشيده بودم راهم نميدادن تا روز آخر كه به خاطر فوت يكي از استادام با اندوه فراوان دانشكده رو ترك كردم. سراغ خيلي از اساتيد رو گرفتم٬ اكثرا" بازنشسته شده بودن. اتفاقی يكيشون رو ديدم٬ رفتم جلو و سلام کردم. بهش گفتم آقای دکتر اون موقع خیلی باانرژی تدریس میکردین هنوز هم همونجوری هستین. گفت: نه٬ مثل اون موقعها که دیگه نمیتونم ولی از تمام انرژی که دارم برای تدریس استفاده میکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 16:53  توسط پیوند
|

در مورد طبيعت بكر پارك ملي گلستان زياد شنيده بودم. ولي ديدن از نزديك چيزي كه توصيفش رو زياد شنيدي يه چيز ديگه است. اين جاده٬ جاده اي كه نميخوايي زود تموم بشه. منظره جنگلهاي انبوه و مه كه از بالا اونها رو احاطه كرده٬ سايه انداختن درختها روي جاده و صداي پرندگان كه از همه جا شنيده ميشه٬ يك بهشت زميني و دم دست رو در پيش روت قرار ميده كه نظيرش ممكنه كمتر جايي يافت بشه. يه جا زديم كنار و ۳۰۰-۲۰۰ متري رفتيم توي جنگل. اينكه درختها دور و برمون رو احاطه كرده بودن و آسمون هم به زحمت ديده ميشد٬ حس غريبي رو ايجاد ميكرد.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:0  توسط پیوند
|

امروز دوشنبه طرفهاي ظهر به سمت ساري حركت كرديم. شهرهاي مهمي كه سر راهمون بود به ترتيب: قوچان٬ شيروان٬ بجنورد و گرگان بودند. براي اينكه از مشهد به ساري برسيم از ۴ تا استان رد شديم كه در نوع خودش جالب بود.
طرفهاي غروب بود كه رسيديم پارك ملي گلستان. پارك ملي گلستان بزرگترين و قديمي ترين پارك ملي ثبت شده در ايران هستش كه پناهگاه گونه هاي متعدد حيات وحش هم هست.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:31  توسط پیوند
|
اين چند روزي كه مشهد بودم٬ روزها ميگشتیم و شبها ميرفتیم حرم. حرم امام رضا شبها هم خلوت تره و هم حال و هواي خاصي داره. شب آخري كه مشهد بوديم براي آخرين بار باتفاق همسرم رفتيم حرم. حسابي سيمهام وصل شده بود و اساسی كانكت (connect) شده بودم. چون خادمین حرم نمیذاشتن دوربین ببریم داخل و دوربین گوشی هم از شانس ما کار نمیکرد نتونستم عکسی بگیرم و اینجا بذارم.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:47  توسط پیوند
|
آرامگاه عطار
شنبه بعد از ظهر بود كه رفتيم نيشابور. از مشهد تا نيشابور حدود ۱۲۰ كيلومتري راه هست. آرامگاه عطار و خيام در ۵ كيلومتري شهر و در منطقه اي مصفا و سرسبز واقع شده.
آرامگاه عطار در طول قرنها بارها تخريب و دوباره ساخته شده و آرامگاه فعلي در سال ۱۳۴۱ به همت انجمن آثار ملي تكميل و مرمت شده. آرامگاه عطار بنايي است هشت ضلعي با بدنه و گنبد كاشيكاري و مزين به نقوش هندسي. بناي داخلي آرامگاه هم هشت ضلعي است كه از طريق چهار ورودي به بيرون ارتباط داره.
مقبره كمال الملك نقاش برجسته ايراني هم در محوطه باغ آرامگاه عطار واع شده است.
آرامگاه حكيم عمر خيام

بعد اينكه بازديدمون از آرامگاه عطار تموم شد٬ رفتيم مقبره خيام. بازديد از مقبره خيام يكي از كارهاي مهمي بود كه حتما" در طول زندگيم بايد انجام ميدادم٬ چراكه خيام يكي از بزرگترين شخصيتهايي است كه ايران زمين تا به حال به خود ديده.
حکیم عمر خیام در حكمت٬ ریاضی٬ نجوم و پزشكي از سرآمدان روزگار خود بود. تقويمي كه امروز در دست ما ايرانیهاست كه به تقويم جلالي هم شهرت داره هديه خیام به ماست.
ولي شهرت عالمگير خيام در جهان بواسطه رباعيات وي هستش كه تقريبا" به تمامي زبانهاي مهم دنيا ترجمه شده. همچنين خيام رو ميتوان ابداع كننده فلسفه اي از زيستن دانست كه به دم غنيمت شماري (Sieze the Day) معروف هست که بطور خلاصه عبارت است از قدر لحظه را دانستن. این دم غنیمت شماری در تعداد زیادی از رباعیات خیام نمود داره.
بناي آرامگاه خيام رو ميتوان يكي از شاهكارهاي معماري معاصر دونست كه توسط مهندس هوشنگ سيحون طراحي شده. اين بنا به شكل كثيرالاضلاع منتظم ۱۰ ضلعي است كه شعاع هريك ۵ متر بوده و اضلاع بنا در قسمت بالا گنبدي بوجود آورده كه قسمت عمده اون مشبك هستش. اين بنا از داخل و خارج با كاشيهاي معرق و كتيبه هاي عالي از اشعار خيام تزيين شده.

همونطور كه گفتيم خيام هم رياضيدان بود٬ هم منجم و هم شاعر. در اين بنا هر سه بعد شخصيت خيام به نحو احسن گنجانده شده. اين بنا به شكل ده ضلعي است و عدد ۱۰ يكي از اعداد اصلي در رياضيات محسوب ميشه و نمادي است از خيام رياضيدان٬ سقف آرامگاه مشبك هستش كه آسمان از اونجا نمايان هستش و برخورد اضلاع در انتهاي سقف با يكديگر اشكال ستاره اي شكلي رو بوجود آورده كه نمادي از منجم بودن خيام محسوب ميشه و در نهايت اشعاري از خيام كه بر روي اضلاع آرامگاه نقش بسته كه نمادي است از شاعر بودن خيام.
يكي از اشعاري كه بر روي يكي از اضلاع آرامگاه خيام نوشته شده رباعي زيره:
روزي كه گذشته است از او ياد مكن فـردا كه نيامده است فــــــرياد مكن
بر نامده و گذشــــــته بنيــــــاد مكن حالي خوش باش و عمر بر باد مكن
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:15  توسط پیوند
|

پنج شنبه بعد از صرف ناهار در شاهرود به سمت مشهد حركت كردم. تا رسيديم مشهد ديگه شب شده بود.
جمعه صبح رفتيم طوس. اين دومين باري بود كه آرامگاه فردوسي رو ميديدم. آرامگاه فردوسي به شكل جديد در سال ۱۳۴۷ بنا شده و سبك معماري آرامگاه در نماي بيروني (ستونها و سرستونها) برگرفته از هنر دوران هخامنشي است و نماي آن نيز تجسمي از آرامگاه كورش در پاسارگاد ميباشد. در سرسراي اين بنا نقش برجسته هايي از هنرمند معاصر فريدون صديقي نصب شده كه همه آنها تجسمي از داستانها و روايات حماسي شاهنامه است.
بعد از ظهر در شانديز

بعد از اينكه از طوس زديم بيرون براي ناهار رفتيم شانديز. سر راه منتهي به شانديز مملو از رستوران هستش. معروف تر از همه اين رستورانها پديده شانديز كه ما هم رفتيم اونجا.
پديده شانديز بااينكه قيمت غذاهاش گرونه ولي بواسطه خدمات خوبي كه به مشتريهاش ارائه ميده٬ اونها رو راضي بدرقه ميكنه. بعد خوردن ناهار و كشيدن قليون در لمكده مجموعه پديده شانديز سري هم به ييلاقات اطراف شانديز از جمله ابرده و زشك زديم.
+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 22:39  توسط پیوند
|

طرفهاي ساعت ۶ بود كه رسيديم شاهرود. بعد اينكه وسايلمون رو گذاشتيم٬ به سمت شهر بسطام حركت كرديم. بسطام در ۶ كيلومتري شاهرود واقع شده و زادگاه و محل آرامگاه عارف بزرگ بايزيد بسطامي هستش.
بايزيد بسطامي ملقب به سلطان العارفين از عرفاي نامي و مشهور ايران هستش كه در قرن سوم هجري مي زيسته. و مقبره اين عارف شهير در مجموعه كنارهمي از آثار تاريخي قرار داره كه عبارتند از :
۱- صومعه يا خانقاه بايزيد(كه متأسفانه درش بسته بود و نتونستم برم داخلش) ۲- گنبد و ايوان غازان خان ۳-امامزاده محمد ۴-ايوان الجايتو ۵-مدرسه شاهرخيه و ... .
مجموعه بايزيد با وجود قدمت و اهميت ظاهرا" زياد مورد توجه نيست و عدم مرمت گنبد و ايوان و كاشيهاي كنده شده خيلي توي ذوق ميزنه. همچنين كسي هم نيست كه پاسخگوي بازديدكننده ها باشه و بروشوري هم كه حاوي اطلاعاتي در خصوص مجموعه باشه٬ وجود نداشت.
مقبره بايزيد بسطامي
مقبره بايزيد بسطامي در گوشه جنوبي صحن باز مجموعه و در داخل يك محفظه شيشه اي قرار داره.
بايزيد بسطامي در سال ۱۳۱ هجري قمري در خانداني زاهد و متقي چشم به جهان گشود. در ميان صوفيان بايزيد از نخستين كساني است كه به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخته است. وي همچنين نخستين عارف بازگوكننده فلسفه حكيمان ايران باستان بوده است. جمله مشهور "الهي تا با تو ام بيشتر از همه ام و تا با خودم كمتر از همه ام" از اين عارف بزرگ هستش.
اين بيت شعر هم منسوب به وي ميباشد:
خواهي كه رسي به كام بردار دو گام يك گام ز دنيا و دگــــــر گام ز كام
نيكو سخني شنـــــو ز پــــير بسطام از دانه طمع ببر كه رستي از دام
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 21:58  توسط پیوند
|

امروز ظهر به اتفاق همسرم به سمت مشهد راه افتادم. چون همسرم همراهم بود ترجیح دادیم که با ماشین بریم تا بتونیم جاهای بیشتری رو ببینیم. شهرهای مهمی که در مسیر مشهد قرار دارند به ترتیب: گرمسار٬ سمنان٬ دامغان٬ شاهرود٬ سبزوار و در نهایت نیشابور هستند.
طرفهای ساعت ۲ بود که رسیدیم سمنان. همونجا ناهار خوردیم و به سمت شاهرود حرکت کردیم. به دامغان که نزدیک شدیم باغهای پسته در اطراف جاده خودنمایی میکردند. اغلب این باغها هم حفاظی نداشتند. در نزدیکی یکی از این باغها نگه داشتم تا برای اولین بار درخت پسته رو از نزدیک ببینم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:55  توسط پیوند
|